____________________________________۲۳من صبر را از پاییز آموختمو انتظار شیرین را همرفتگری دیدم چشم به افتادن برگ داشتتا بروبد برای تکه نانیبرگی که منتظر سقوط بودتا دستور اشتیاق رسدچه زیبا صبری بودو چه زیبا منظره اییمن از صدای خش خش برگ هاپنجره دیدم،به سوی عالم محضو ندای آمد که مرگ تنها توهم ترس است و بس!و خیال است ،ترسمن از پاییز شوق را آموختممرگ را چه زیبا تصویر می کشدو زنده شدن را زیباترگذر عمر خویش به پاییز دیدم در فراسوی تبدیلخودم را در برگ دیدمچقدر آشنا بوددانش خود آموز نداشتم و برگ درس می داد و من...لطف آموختن را در پاییز درک کردمدر تکرار آن فهمیدم خودم راو محبت و نگاه را،در تکرارچقدر به فکر من است،پاییز،برگ،نوای خش خش اشبا صبربا سقوط برگو سقوط زیبایشو خش خش صدایش زیر پای روشنی که فقط خرد شدن را می فهمدو من درس زندگی را در برگ دیدمو خودم راو صبر راو چه زیباست افتادن برای عشقو در مسیر پاییز بودنو چه زیباست صبر را دیدندر هیاهوی شتابمن دست یار را در زیر برگ،هنگام سقوط دیدمچه آهسته سقوطی بود با دست هایی که تا زمین همراهش بودبرای رسیدن به بی درسی ،به لامکان به ناکجا آبادجایی که تنها عشق جاریست و عشق_________________________________________۲۲من بی گناهم!گاهی کارهای من عجیب است،تعجیب نکنیدپای عشق بنویسید، اگر ممکن استاگر مجالی است،مجالم دهید،من همانمو لختی به خویش بیندیشیدکه صواب استهر چند که عشق نجیب است او متهم استو من بیگناهممن پاک بودم و دل پاک،من عاقلم و زاهدآن عشق جانی بود که مرا اینچنین ساختو عاقل حکم داد نیزو خواب ها،اجرایش کردندفاصله ها را بنگراز چاه تا عرش،به وسعت زمانو جهان را فاتح کیست؟در چنبره عقل است و قانون و ماتریکس چون گلوله برف غالبروزگار قریبیستچارجوب و در چ
برچسب:
نویسنده: علی حسینیان
تاريخ: يکشنبه
5 آذر
1402 ساعت: 15:34